آبان:فرشته ای که تدبیر روز می نماید

 
تو همیشه هستی اما.....
نویسنده : حوا"بدون آدم؟! - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ آذر ۱۳۸۸
 

همه دنیا بخوادو تو بگی نه

 نخوادو تو بگی آره تمومه

همین که اولو آخر تو هستی

به محتاج تو محتاجی حرومه

تو همیشه هستی اما...

این منم که از تو دورم

من که بی خورشید چشمات

مثل ماهه سوتو کورم...

نمیخوام وقتی تو هستی

آدم آدمکا شم......

چرا عادتم تو باشی؟!

میخوام عاشق تو باشم...

تازه فهمیدم به جز تو

حرف هیشکی خوندنی نیست

آدما میانو میرن.....

هیشکی جز تو موندنی نیست

منو از خودم رها کن

تا دوباره جون بگیرم

خسته م از این عقل خسته

من میخوام جنون بگیرم

همه دنیا بخوادو...

             تو بگی نه

نخوادو تو بگی...

              آره تمومه

همین که

     (اولو آخر تو هستی)

به محتاج تو

           محتاجی حرومه


 
comment نظرات ()
 
 
خداجون.....کمکم کن........تا هستم...........حوا بمونم..........
نویسنده : حوا"بدون آدم؟! - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ آذر ۱۳۸۸
 

میخوام دوباره بشم همون حوای عاشق.............

حوایی که اولین بار....یه آدم یه عاشق......توی شام مهتاب

اونو حوا صدا زد..........حوای من.....

حالا چرا حوا؟........

همیشه مهربونی بی حد و اندازه من.......

برای همه قابل درک نبود......

نمی تونستن قبول کنن که کسی باشه

که همیشه همیشه..........از حق خودش بگذره.....

که همیشه همه رو دوست داشته باشه.........

که همیشه خوشحالی و آرامش دیگران رو به خودش

ترجیح بده..........میدونم خیلی دیوونه بودم........

ولی همین دیوونه با اون دل مهربونش..........

مدتی بود که سنگ شده بود.........کاملا سردو بی احساس

حالا چرا بد شده بود؟......بی معرفت شده بود؟...........

چون که اون آدم عاشق......منو رها کرد.....با رفتنش.....

تموم احساس منم رفت........

نه گله ای ازش ندارم......چون هنوزم دوسش دارم....

چون هنوزم هر روز بهش سر میزنم.........

نمیدونم چرا رفت؟.......نمیدونم..........

فقط میدونم نمیشه آدمارو.....هرچقدرم که عاشق باشن....

مجبور به دوست داشتن کرد.........امکان نداره..........

خوشم با خاطراتم........

                     اینو از من نگیری.........

 


 
comment نظرات ()
 
 
بردی از یادم..........
نویسنده : حوا"بدون آدم؟! - ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸
 

بردی از یادم      دادی بر بادم     با یادت شادم

دل به تو دادم      در دام افتادم     از غم آزادم

دل به تو دادم فتادم به بند   ای گل براشک خونینم نخند

سوزم از سوز نگاهت هنوز  چشم من باشد به راهت هنوز

چه شد آن همه پیمان   که از آن لب خندان

بشنیدمو هرگز  خبری نشد از آن

کی آیی به برم.....ای شمع سحرم

       در بزمم نفسی   

بنشین تاج سرم.....تااز جان گذرم

پابه سرم نه.......جان به تنم ده

چون به سرآمد حال بی ثمرم

نشسته بردل غبارغم 

                    زان که من در دیارغم

گشته ام غمگسارغم  

          امید اهل وفا تویی 

                 رفته راه خطا تویی  

                           آفت جان ما تویی

بردی از یادم       دادی بربادم         بایادت شادم

دل به تو دادم       دردام افتادم         ازغم آزادم

دل به تو دادم فتادم به بند    ای گل براشک خونینم مخند

سوزم از سوز نگاهت هنوز   چشم من باشد به راهت هنوز

              چشم من باشد به راهت هنوز


 
comment نظرات ()
 
 
یادم میاد یه روز بهم گفتی این اهنگو دوس داری..............
نویسنده : حوا"بدون آدم؟! - ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸۸
 

گریه نمی کنم نه اینکه سنگم  گریه غرورمو به هم میزنه

مرد برای هضم دلتنگیاش  گریه نمی کنه قدم میزنه

گریه نمی کنم نه اینکه خوبم

نه اینکه دردی نیست نه اینکه شادم

یه اتفاق نصفه نیمه ام که یهو میون زندگی افتادم

یه ماجرای تلخ ناگزیرم  یه کهکشونم ولی بی ستاره

یه قهوه که هرچی شکر بریزی بازم همون تلخیه نابو داره

اگه یکی باشه منو بفهمه  براش غرورمو به هم میزنم

گریه که سهله زیر چتر شونه ش  تا اخر دنیا قدم میزنم

گریه نمی کنم نه اینکه سنگم

گریه غرورمو به هم میزنه

مرد برای هضم دلتنگیاش

گریه نمی کنه قدم میزنه

گریه نمی کنم نه اینکه خوبم

نه اینکه دردی نیست نه اینکه شادم

یه اتفاق نصفه نیمه ام که یهو میون زندگی افتادم

برای خودم متاسفم.......برای این دل......


 
comment نظرات ()
 
 
همه امیدم تویی
نویسنده : حوا"بدون آدم؟! - ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸
 

آره میدونم خیلی وقته که نبودم.......ولی باورکن خودم نمی خواستم که نباشم........گم شده بودم.......کم شده بودم........

بدون تو احساس پوچی میکردم.......مات و مبهوت بودم........

نمی دونستم کی هستم؟......چی هستم؟......مدام با خودم میگفتم....

نه این تو نیستی......تو دیگه حوا نیستی......نمیدونستم چرا؟...ولی نبودم....

هر روزو هر لحظه با تمام وجودم دلم می خواست که باشم ولی.......

تا اینکه.......بعداز اون همه دوری دوباره برگشتم.......

این تو بودی که بازم قبولم کردی......اون شبو یادت میاد درمحضرآقاامام رضا

همون شب بود که دعوتم کردی به بودن....هستم....تا وقتی که تو هستی....

ولی دلم گرفته.....از اونی که باید باشه....ولی......نمیدونم......

من هیچی نمیدونم......فقط تو علیمی...حکیمی...رحمان و رحیمی.....

تویی که ناگفته حرف دلمو می خونی.....همه امیدم به خودته......

دست رد به سینه این بنده حقیر و سراپا تقصیرت نزن.....

                                                        چشم انتظارم.....

 


 
comment نظرات ()
 
 
دوستی.........تا نداره!
نویسنده : حوا"بدون آدم؟! - ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

با یه شکلات شروع شد..........

من یه شکلات گذاشتم تو دستش......

اونم یه شکلات گذاشت تو دست من......

من بچه بودم...اونم بچه بود......

سرمو بالا کردم....سرشو بالا کرد....

دید که منو میشناسه...خندیدم....

گفت:دوستیم؟..گفتم:دوسته دوست....

گفت:تا کجا؟گفتم:

دوستی که"تا نداره!

گفت:تا مرگ...خندیدمو گفتم:

من که گفتم"تا نداره......

گفت:باشه تا پس از مرگ......

گفتم:نه نه نه نه...تا نداره.....

گفت:قبول...تا اونجا که

همه دوباره زنده میشن....

یعنی زندگی پس از مرگ...

بازم با هم دوستیم؟

تا بهشت...تا جهنم؟

تا هر جا که باشه...

منو تو با هم دوستیم؟

خندیدم گفتم:تو براش تا هر کجا که

دلت میخواد...یه تا بذار.....

اصلا یه تا بکش"

از سر این دنیا تا اون دنیا....

اما من اصلا براش تا نمیذارم.......

نگام کرد...نگاش کردم...باور نمیکرد

میدونستم اون میخواست"

حتما دوستیه ما تا داشته باشه...

دوستیه بدون تا رو نمی فهمید!!

گفت:بیا برا دوستیمون

یه نشونه بذاریم....

گفتم:باشه تو بذار...گفت:شکلات.....

هر بار که همدیگرو می بینیم...

یه شکلات مال تو یکی مال من......

باشه؟!...گفتم:باشه....

هر بار یه شکلات میذاشتم تو دستش...

اونم یه شکلات تو دست من.....

باز همدیگرو نگاه میکردیم....

یعنی که دوستیم...دوسته دوست...

من تندی شکلاتمو باز میکردم...

میذاشتم تو دهنمو تندوتند میمکیدم"

می گفت:شکمو...تو دوست شکمو منی"

و شکلاتشو میذاشت تو یه صندوقچه کوچولوی قشنگ....

میگفتم:بخورش...........

میگفت:تموم میشه...میخوام تموم نشه..

برای همیشه بمونه...

صندوقش پر از شکلات شده بود...

هیچ کدومشو نمی خورد....

من همشو خورده بودم.........

گفتم:اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن یا کرما اون وقت چیکار میکنی؟

گفت:مواظبشون هستم....

میگفت:میخوام نگهشون دارم.....

تا موقعی که دوست هستیم.....!!

و من شکلاتمو میذاشتم توی دهنمو میگفتم:

نه نه نه...تا نه...دوستی که

تا نداره......!!!

یک سال...دو سال...

چهار سال...هفت سال...ده سال...

بیست سال شده...

اون بزرگ شده...منم بزرگ شدم.....

من همه شکلاتامو خوردم....

اون همه شکلاتاشو نگه داشته......

اون امده امشب تا خداحافظی کنه...

میخواد بره...بره اون دور دورا...

میگه:میرم"اما زود برمیگردم....

من که میدونم میره و برنمیگرده.....

یادش رفت شکلات به من بده....

من که یادم نرفته"

یه شکلات گذاشتم کف دستش...

گفتم:این برای خوردنی....

یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش....

اینم اخرین شکلات"

برای صندوق کوچیکت...

یادش رفته بود...

که صندوقی داره برای شکلاتاش...

هر دو تارو خورد...خندیدم...

میدونستم دوستی من تا نداره.....

میدونستم دوستی اون تا داره"

مثل همیشه....

خوب شد همه شکلاتامو خوردم....

اما اون هیچ کدومشو نخورده......

حالا با یه صندوق

پر از شکلاتای نخورده"چیکار میکنه؟!


 
comment نظرات ()
 
 
رسم آدم ها
نویسنده : حوا"بدون آدم؟! - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

ستاره من نگاه کن

ستاره من نگاه کن:

ببین که کسی دغدغه های بزرگ قلب شکسته ی کوچکمان را

نمی داند.

و اینجا کسی شکستنمان را زیر چرخه ی زندگی نمی بیند"

و انسانی حتی صدای فریادها و ضجه هایمان را نمی شنود"

ببین ستاره من!

ببین که کسی صدای خرد شدن لاله ها را زیر پا جدی نمی گیرد!

ببین که این نامردمان چه اسان به سادگی شکستن یک قلب؟!دروغ می گویند!!!!!!!!!!!!!

خوب نگاه کن ستاره من!

اینجا کسی راست نمی گوید"

و اینجا دروغ و غرور رسم ادم هاست!!!!

اینجا تاوان عشق  تاوان مهر  تاوان دوست داشتن 

فاصله ست..............فاصله        درد و رنج

هیچ کس نمی داند انچه را که تو در دل داری و نمی فهمد"

و هیچ کس نمی بیند انچه را که تو می بینی"

همیشه کسی هست که بشکند انچه را که در وجود توست_قلبت را_

همیشه کسی هست که دلبسته ی شکستن تو باشد و عاشق خردشدنت

می بینی ستاره؟

دنیا جای ماندن نیست

همه زندگی دروغ است

و دروغ خود زندگیست

دنیا جای ماندن نیست

و مرگ خوشترین سازی ست که غم هایم را در ان می نوازم. 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 
نوروز من توئی........
نویسنده : حوا"بدون آدم؟! - ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٧
 

نوروز من توئی و شب و روز من تویی

خورشید صبح و ماه شب افروز من تویی

ما می رویم و عشق چو خورشید ماندنی ست

ان  مهر  جاودانه ی    پیروز من    تویی

چون اسم ذوالجلال  جلیل است  نام عشق

وان  نام   اتشین   جگرسوز  من    تویی

همچون دل نشانه    نگاهم به تیر توست

وان  ناوک  بلندک     دلدوزمن     تویی

دیروزمن    توبودی  و امروزهم   تویی

فردای من  توئی  وهمه  روز من  تویی

قلب*تقدیم به فرستاده دوست داشتنی خدا برای من* فرشته


 
comment نظرات ()